ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

اتوبوس

الف: همیشه دوست داشتم پولدار بشم.
ب: بشی یا بودی؟
الف: بودم که آرزو نمی‌کردم.
ب: حالا که چی بشه؟
الف: مزخرف نگو.
ب: فعلا بهتر آرزوی دیگه‌ای بکنی.
الف: پس چرا اتوبوس نمیاد. پاهام یخ زدن.
ب: ای کاش دستکشم همرام بود.
الف: ابلهی. ابله! این هم شد آرزو.
ب: از پولدار شدن که بهتره.
الف: بس‌ه دیگه. پاشو پیاده بریم.
ب: نمیشه.
الف: چرا؟
ب: اون نمیخواد پیاده بریم.
الف: نمیخواد اتوبوس هم بیاد؟
ب: میخواد زجر بکشیم. زجر.
الف: میخواد، نمیخواد، میخواد، نمیخواد...
ب: اون هم دست خودش نیست.
الف: شاید.
ب: اگه دست خودش بود مکث نمی‌کرد.
الف: مکث نمی‌کرد.
ب: مکث نمی‌کرد.
الف: مکث نمی‌کرد.
ب: مکث نمی‌کرد.
الف: مکث نمی‌کرد.
ب: از سکوت متنفرم. یخ زدی؟
الف: نه داشتم فکر می‌کردم.
ب: پس نمرده بودی؟
الف: ابلهی. ابله.
ب: خوشحالم.
الف: چرا؟
ب: شاید اتوبوسی در کار نباشه. بیا حرف بزنیم...

شرط اول

نیمه شب از خواب بیدار می‌شوم،  اتاق تاریک است و دریغ از کورسویی.
اول به دنبال عینکم می‌گردم، باید پیدا بشه همینجا گذاشته بودم. گویا حرکات غیر ارادی‌‌ام در خواب، کار دستم داده است.
روی بالش، پتو، خوشخواب، کتاب و کف زمین را با دست لمس می‌کنم. خبری نیست. نگرانی شکسته شدن شیشه‌اش هم کاملا خواب از سرم پرانده است.
ماجرایی است، بدون چشم به دنبال چشم گشتن.
در نهایت همسرم از خواب بیدار می‌شود، دستش را دراز و چراغ را روشن می‌کند. می‌پرسد:
دنبال چی می‌گردی؟
من: عینکم.
همسرم: عینکت که رو چشته!
جای بسی نگرانی است که همیشه فراموش می‌کنم،  شرط اول برای دیدن، نور است نه چشم.