ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

اتوبوس

الف: همیشه دوست داشتم پولدار بشم.
ب: بشی یا بودی؟
الف: بودم که آرزو نمی‌کردم.
ب: حالا که چی بشه؟
الف: مزخرف نگو.
ب: فعلا بهتر آرزوی دیگه‌ای بکنی.
الف: پس چرا اتوبوس نمیاد. پاهام یخ زدن.
ب: ای کاش دستکشم همرام بود.
الف: ابلهی. ابله! این هم شد آرزو.
ب: از پولدار شدن که بهتره.
الف: بس‌ه دیگه. پاشو پیاده بریم.
ب: نمیشه.
الف: چرا؟
ب: اون نمیخواد پیاده بریم.
الف: نمیخواد اتوبوس هم بیاد؟
ب: میخواد زجر بکشیم. زجر.
الف: میخواد، نمیخواد، میخواد، نمیخواد...
ب: اون هم دست خودش نیست.
الف: شاید.
ب: اگه دست خودش بود مکث نمی‌کرد.
الف: مکث نمی‌کرد.
ب: مکث نمی‌کرد.
الف: مکث نمی‌کرد.
ب: مکث نمی‌کرد.
الف: مکث نمی‌کرد.
ب: از سکوت متنفرم. یخ زدی؟
الف: نه داشتم فکر می‌کردم.
ب: پس نمرده بودی؟
الف: ابلهی. ابله.
ب: خوشحالم.
الف: چرا؟
ب: شاید اتوبوسی در کار نباشه. بیا حرف بزنیم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر